گا با گا با

نویسنده: فاطمه ابطحی
گابا‌گابا خیلی ترسو بود و همیشه مثل سایه به مادرش می‌چسبید...
گابا‌گابا خیلی ترسو بود و همیشه مثل سایه به مادرش می‌چسبید.
مادرش هر روز به او می‌گفت: «تو نباید بترسی گابا‌گابا. اگر بترسی، خرسی قوی نمی‌شوی!»
گابا‌گابا اما نمی‌توانست ترسو نباشد.
یک روز مادرش به او گفت: «تو هم باید مثل همه‌ی بچه‌خرس‌ها باشی. زود از این درخت برو بالا ببینم.»
گابا‌گابا می‌ترسید از درخت بالا برود. ایستاده بود و پا‌به‌پا می‌کرد.
مادرش گفت: «زود باش. اگر از درخت بالا نروی، دیگر نه من، نه تو!»
گابا‌گابا نفس بلندی کشید و از درخت بالا رفت، اما چون می‌ترسید، هنوز چند قدم نرفته، تالاپی افتاد پایین.
یک روز شنید مادرش به خاله می‌گفت: «نمی‌دانم با این بچه چه کار کنم. خیلی ترسو است!»
شب که شد، گابا‌گابا به مادرش گفت: «من شنیدم امروز به خاله چی گفتی.  من دلم نمی‌خواهد تو را ناراحت کنم، اما دست خودم نیست که! می‌ترسم.»
مادرش او را نوازش کرد و بوسید و برایش لالایی خواند. اما گابا‌گابا خوابش نمی‌برد.
ترسش شب‌ها خیلی بیش‌تر می‌شد. از هر سایه و هر صدایی می‌ترسید. خودش را محکم به مادرش می‌چسباند.
صبح که شد، مادرش گفت: «من امروز می‌روم ماهی بگیرم. چند روز است غذای درست و حسابی نخورده‌ایم.»
گابا‌گابا منتظر بود مادرش با ماهی برگردد. غروب شد و مادرش برنگشت.  شب هم شد و مادرش برنگشت.
گابا‌گابا از ترس، مثل مجسمه‌ای بی‌حرکت مانده بود.
یک مرتبه از دور صدای آشنایی شنید. گوش‌هایش را تیز کرد. صدای مادرش بود، اما ناله می‌کرد.
بلند گفت: «مادر کجا هستی؟»
مادرش با ناله گفت: «این‌جا.»
گابا‌گابا گفت: «صبر کن آمدم.»
با این‌که خیلی می‌ترسید، به طرف صدای مادرش رفت.
مادرش را دید كه زخمی شده است. فهمید گرگی به مادرش حمله كرده و شكارش را دزدیده است، یك ماهی بزرگ خوشمزه!
اما یک ماهی کوچک هنوز توی دهانش بود. به گابا‌گابا گفت: «این را برای تو آورده‌ام.»
گابا‌گابا چند روز از مادرش نگه‌داری کرد تا حالش خوب خوب شد.
یک شب به او گفت: «حالا می‌فهمم که بیش‌تر ترس‌هایم الکی بودند.»
و یک روز شنید كه مادرش به خاله می‌گفت: «گابا‌گابای من خیلی شجاع است،  بهش افتخار می‌کنم.»



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code