آی قصه قصه قصه

مساوی

نویسنده: رفیع افتخار
عقربه‌ی بزرگ فرز بود و با قدم‌های بلند تند‌تند جلو می‌زد...
عقربه‌ی بزرگ فرز بود و با قدم‌های بلند تند‌تند جلو می‌زد.
عقربه‌ی کوچک ضعیف و ناتوان بود و آهسته حرکت می‌کرد.
عقربه‌ی بزرگ یک دور که جلو افتاد، با خوشحالی برای دوستش دست تکان داد.
عقربه‌ی کوچک به نفس نفس افتاد و با خودش گفت: «وای نفسم گرفت، خسته شدم، عقربه‌ی بزرگ قوی‌تر است و حواسش به من نیست.»
عقربه‌ی بزرگ دید عقربه‌ی کوچک سرش را پایین انداخته و نگاهش نمی‌کند. یادش آمد چه دوستان خوبی هستند. وقتی می‌خواست از کنارش رد شود، با شادی او را در آغوش گرفت.
عقربه‌ی کوچک نیرویی تازه گرفت و خودش را جلو کشید.
عقربه‌ی بزرگ دوباره جلو افتاد، اما عقربه‌ی کوچک ناراحت نبود، چون می‌دانست باز هم به دوستش می‌رسد.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code