آی قصه قصه قصه

علی‌آقا چه‌كاره است ؟

نویسنده: معصومه یزدانی
پروانه با سبد اسباب‌بازی‌هایش ایستاد پشت پنجره و گفت: «می‌آیی خاله‌بازی...
 پروانه با سبد اسباب‌بازی‌هایش ایستاد پشت پنجره و گفت: «می‌آیی خاله‌بازی؟»
علی سرش را از توی کمد بیرون آورد و گفت: «نه، می‌خوام با اسباب‌بازی‌های خودم زودی بازی کنم، بعدش برم سر کارم.»
پروانه از توی اسباب‌بازی‌هایش سه تا شکلات بیرون آورد و گفت: «اگه عموی عروسک‌هام باشی، بهت شکلات می‌دم ها!»
بعد هم رفت توی ایوان و فرش کوچولویش را پهن کرد، سماور کوچولویش را روشن کرد و استکان و نعلبکی‌هایش را توی سینی چید. بعد هم شکلات‌ها را توی بشقاب گذاشت. علی از پشت پنجره شکلات‌ها را دید و گفت: «الآن می‌آم.»
پروانه، عروسکش را بغل کرد و گفت: «الآن عموعلی می‌آد شکلات بخوریم.»
علی با توپش توی ایوان آمد. پروانه شکلات‌ها را برداشت. علی گفت: «ئه... چرا شکلات‌ها رو برداشتی؟»
پروانه گفت: «تو برای چی توپ آوردی؟ خاله‌بازی که توپ نمی‌خواد.»
علی کوچولو گفت: «خودت گفتی عمو باشم. خب، عمو هم فوتبالیسته دیگه.»
پروانه گفت: «اصلاً عموعلی نباش. دایی‌علی باش.»
علی توپش را برد توی اتاق. پروانه هم شکلات‌ها را توی بشقاب گذاشت و عروسکش را ناز کرد و گفت: «الآن دایی‌علی می‌آد شکلات بخوریم.»
علی با پیچ‌گوشتی قرمز و آچار آبی‌اش بیرون آمد. پروانه دوباره شکلات‌ها را برداشت و گفت: «خاله‌بازی که آچار و پیچ‌گوشتی نداره!»
علی گفت: «خودت گفتی دایی باشم. خب، دایی هم تعمیرکاره دیگه.»
پروانه گفت: «اصلا ًبابابزرگ باش.»
علی رفت توی اتاق. پروانه دوباره شکلات‌ها را گذاشت توی بشقاب و برای خودش و بابابزرگ علی چای ریخت و به عروسکش گفت: «دختر گلم، الآن بابابزرگ علی می‌آد با هم چایی بخوریم.»
 علی با آب‌پاش کوچولوی زردش بیرون آمد. پروانه گفت: «وای! علی، برای چی آب‌پاش آوردی؟»
علی گفت: «چون  بابابزرگ باغبونه، همیشه هم با آب‌پاشش به گل‌ها آب می ده.»
پروانه بشقاب و استکان و نعلبکی‌هایش را جمع کرد و با شکلات‌ها توی سبد انداخت و گفت: «اصلاً نمی‌خوام بازی کنی، شکلات‌هام رو هم تنها تنها می‌خورم.»
علی گفت: «اصلا ًتو چشم‌هات رو ببند و ده، بیست، سی، بشمر تا من بیام. خودم می‌دونم کی باشم.»
بعد هم دوید توی اتاق. پروانه گفت: «ده...بیست...سی...چهل...»
هنوز پنجاه را نگفته بود که علی با کت و شلوار از اتاق بیرون آمد و گفت: «سلام! من باباعلی هستم.»
پروانه شکلات‌ها را توی بشقاب گذاشت و گفت: «خوش اومدی بابا علی، بفرما چایی با شکلات!»
علی نشست و چای با شکلات خورد. پروانه دوباره چای ریخت و علی دوباره چای با شکلات خورد و باد پوست شکلات‌ها را انداخت روی فرش کوچولو. پروانه جاروی کوچولویش را برداشت وگفت: «وای! وای! چه‌قدر آشغال! حالا بچه رو بغل کن تا من جارو کنم.»
علی عروسک پروانه را توی یک دستش گرفت و با آن یکی دستش تلفن‌همراه بنفشش را از جیب کتش بیرون آورد و گفت: «الو...الو...ماست می‌خواین با نوشابه؟ لواشکم می‌خواین؟ بله که پاستیلم دارم.»
بعد هم عروسک را گذاشت روی فرش کوچولوی پروانه و گفت: «من رفتم، خداحافظ!»
 پروانه دست‌هایش را گذاشت روی کمرش و گفت: «هنوز که خاله‌بازی‌مون تموم نشده.»
علی گفت: «نمی‌شه، آخه من مثل بابا بقالم. الآن هم باید برم ماست بفروشم، با نوشابه و پاستیل و لواشک.»
بعد هم دوید توی اتاق. پروانه رفت پشت پنجره و داد زد: «اگه زود زود برنگردی، منم همه‌ی همه‌ی شکلات‌ها رو می خورم.»
علی دفتر و مدادش را برداشت و گفت: «من دیگه داداش علی‌ام، باید مشق‌هام رو بنویسم.تازه، بشقاب شکلات‌هات که خالیه.»



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code