آی قصه قصه قصه

رؤیای لاكـ ‌پشت كوچولو

نویسنده:
یك شب لاك‌پشت كوچولو روی یك كنده‌ی درخت نشست و به آسمان شب خیره شد؛ اما...
 نویسنده و تصویرگر: والری گورباچف /   ترجمه‌ی نیلوفر نیك‌بنیاد
یك شب لاك‌پشت كوچولو روی یك كنده‌ی درخت نشست و به آسمان شب خیره شد؛ اما...
«اوه!»
یك‌دفعه از روی كنده‌ی درخت به پایین پرت شد.
مامان ‌لاك‌پشت پرسید: «حالت خوبه عزیزم؟»
لاك‌پشت كوچولو گفت: «این‌قدر به آسمان خیره شدم كه سرم گیج رفت.»
همان‌طور كه به سمت خانه می‌رفتند، مامان لاك‌پشت گفت: «تو واقعاً عاشق ستاره‌ها هستی. شاید یك روز فضانورد بشوی و بتوانی از داخل فضاپیما زمین را از بالا نگاه كنی.»
بعد او را در تخت‌خواب گذاشت. لاك‌پشت كوچولو گفت: «من عاشق این هستم كه روزی به ستاره‌ها سفر كنم مامان.»
مامان لاك‌پشت او را بوسید و گفت: «مطمئنم كه این كار را می‌كنی لاك‌پشت كوچولوی من.»
وقتی لاك‌پشت كوچولو خوابش برد، یك خواب شگفت‌انگیز دید: او فضانورد شده بود، در میان ستاره‌ها می‌چرخید و مامان لاك‌پشت هم دركنارش بود.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code