آی قصه قصه قصه

دو تا سر مار دوسر

نویسنده: سوسن طاقدیس
دیروز دوتا سرِ «مارِ دوسر» دعوا كردند و با هم قهر بودند.
دیروز دوتا سرِ «مارِ دوسر» دعوا كردند و با هم قهر بودند.
سر صورتی می گفت: «چه بد است كه كسی دو تا سر داشته باشد! همیشه یك نفر هست كه بگوید این كار را بكن، آن كار را نكن.»
سر آبی می‌گفت: «چه بد است كسی دو تا سر داشته باشد! همیشه یك نفر هست كه باید به او یاد بدهیم چه بكند و چه نكند.»
سر صورتی می‌گفت: «شاید من بخواهم بروم توی چاه، به كسی مربوط نیست.»
سر آبی می‌گفت: «آخه اگر برود بیفتد توی چاه، من چه خاكی بر سرم بریزم؟»
سر صورتی می‌گفت: «آخه به
تو چه كه من چه كار می‌كنم و چه كار نمی‌كنم؟»
سر آبی می‌گفت: «آخه به من چه كه باید این‌قدر مواظب او باشم كه چه بكند و چه نكند؟»
ماجرا این بود كه دیروز سر صورتی به سرش زد كه به گردش برود. می‌خواست گل‌ها، درخت‌ها و پرنده‌ها را تماشا كند. این‌قدر گرم تماشا بود كه نمی‌دید  كجا می‌رود و چه‌طوری می‌رود.
سر آبی به‌زور پیش پایش را نگاه می‌كرد تا مواظب باشد.
سر صورتی یك گل سرخ دید و داد كشید: «وای یك گل سرخ!»
سر آبی داد كشید: «مواظب تیغ‌هایش باش!»
ولی... سر صورتی اصلاً مواظب نبود و تیغ گل سرخ به نوك دماغ سرآبی فرو رفت.
هنوز دو قدم دورتر نشده بودند كه سر صورتی فریاد كشید: «وای چه درخت سرسبز بلندی!»
و سر آبی ریشه‌های پر پیچ و خم درخت را دید و فریاد كشید: «مواظب ریشه‌هایش باش!»
ولی سر صورتی اصلاً نفهمید كه او چه می‌گوید و هر دو لابه‌لای ریشه‌های درخت گیر كردند.
بعد از مدتی توانستند خودشان را از لابه‌لای ریشه‌ها بیرون بكشند. ناگهان سر صورتی فریاد كشید: «آن‌جا را ببین، یك كبوتر چاهی.» و قبل از این‌كه سر آبی بگوید: «مواظب باش، هرجا كبوتر چاهی هست حتماً یك چاه هم هست»، دوتایی افتادند توی یك چاه به چه بزرگی!
سر صورتی از حال رفت و سر آبی مجبور شد تا بالای چاه او را با خود بكشد و بعد دعوایشان شد و قهر و قهر و قهر.
 
چند روز بعد دوباره سر صورتی به سرش زد به گردش برود، ولی با قهر سر آبی مگر می‌شد؟! سر صورتی زیر چشمی به سر آبی نگاه كرد. ناگهان دید كه تیغ گل سرخی توی دماغش است. خیلی از خودش خجالت كشید. سرش را پایین انداخت و گفت: «اگر سرت را جلو بیاوری تیغ را از دماغت بیرون می‌كشم.»
سر آبی هم كه از قهر خسته شده بود، آهسته سرش را جلو آورد و كمی بعد تیغ از دماغش بیرون آمد. سر صورتی گفت: «دوست داری به گردش برویم؟»
سر آبی با ترس به او نگاه كرد و سرصورتی زود گفت: «این دفعه هرجا كه تو دوست داری، می‌رویم.» و هردو رفتند تا گل سرخ، درخت بلند و كبوتر چاهی را تماشا كنند.
 
امروز دو تا سرِ مارِ دوسر با هم آشتی كرده بودند.
سر صورتی می‌گفت: « چه خوب است كه كسی دو تا سر داشته باشد! همیشه یك نفر هست كه بگوید این كار را بكن و آن كار را نكن.»
سر آبی می‌گفت: «چه خوب است كه كسی دو تا سر داشته باشد و چیزهای خوب به او یاد بدهد و كارهای خوب از او یاد بگیرد.»
سر صورتی می‌گفت: «خیلی از او متشكرم، چون همیشه مواظب من است كه توی چاه نیفتم.»
سر آبی می‌گفت: «خواهش می‌كنم، تو خیلی عاقلی كه حرف مرا گوش می كنی و توی چاه نمی‌افتی.»
سر صورتی می‌گفت: «نمی‌دانی چه‌قدر همدیگر را دوست داریم.»
سر آبی می‌گفت: «خوشحالم كه همیشه با هم هستیم.»
سر صورتی می‌گفت: «این‌ها كه دارند قصه‌ی ما را می‌خوانند، چرا همه سرشان درد گرفته است؟»
سر آبی گفت: «گمان كنم از بس ما حرف زدیم.»
سر صورتی می‌گفت: «خب گوش‌هایشان را بگیرند تا نشنوند.»
ما هم گوش‌هایمان را گرفتیم و بقیه‌ی حرف‌هایشان را نشنیدیم.
 



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code