كوچه تجربه

خبر بد برای آرتور!

نویسنده:
بگذارید قبل از این‌که خبر بدی را که امروز شنیدم، برایتان بگویم کمی از زندگی خودم تعریف کنم...
  نوشته‌ی لارا هندرسن مگارد /   ترجمه‌ی پگاه شفتی
بگذارید قبل از این‌که خبر بدی را که امروز شنیدم، برایتان بگویم کمی از زندگی خودم تعریف کنم.
من «آرتور» هستم و هشت سال دارم. مامان هرروز صبح مرا با قلقلک از خواب بیدار می‌کند و من با کلی خنده از خواب بیدار می‌شوم.
حالا نوبت به صبحانه‌ی مورد علاقه‌ام می‌رسد. بابا خوش‌مزه‌ترین نان مربایی دنیا را برای من درست می‌کند كه بخورم و وقتی درست و حسابی سیر می‌شوم، مرا به مدرسه می‌رساند.
بعدازظهر وقتی بابا به خانه می‌آید با من فوتبال بازی می‌کند و کلی به ما خوش می‌گذرد.
فکر کنم حالا دیگر فهمیده‌اید که من و مامان و بابا چه زندگی خوبی داریم و دلیل ندارد این خوشبختی بی‌خود و بی‌جهت خراب شود.
حالا می رسیم به همان خبر بد:
امروز صبح، درست وقتی نان مربایی خوش‌مزه‌ام را خوردم، مامان و بابا به من لبخند زدند و گفتند كه قرار است به زودی صاحب یک خواهرکوچولو بشوم!
آن‌ها فکر می‌کردند كه من از شنیدن این خبر خیلی خوشحال می‌شوم. اما راستش تقسیم‌کردن اتاق ساکت و آرامم با یک نوزاد جیغ‌جیغو اصلاً خوشحالی ندارد. تازه، با آمدن نوزاد؛ مامان دیگر صبح‌ها مرا با قلقلک بیدار نمی‌کند و لابد بابا هم وقت ندارد بعدازظهرها با من فوتبال بازی کند.
روز ورود خواهر کوچولو!
خواهر كوچولویم را در یک پتوی صورتی مسخره پیچیده بودند عجیب است، مگر آدم به این کوچکی هم داریم؟
مامان و بابا به من گفتند تو حالا یک برادر بزرگ‌تر هستی، بعد پتوی صورتی را روی پاهایم گذاشتند.
پتو را کنار زدم و درست در همین لحظه یک دست کوچک، محكم انگشتم را گرفت. می‌خواستم انگشتم را دربیاورم، اما او ول نمی‌کرد. انگار فهمیده بود من برادر بزرگ‌ترش هستم!
حالا خواهرکوچولو کمی بزرگ‌تر شده و هروقت مرا می‌بیند، می‌خندد. او عاشق بازی با من است. شاید داشتن یک خواهر کوچک آن‌قدرها هم بد نباشد. به‌خصوص وقتی فکر می‌کنم، مامان و بابا آن‌قدر عشقشان زیاد است که هیچ‌وقت برای من و خواهر کرچولویم عشق کم نمی‌آید!



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code